یک نقطه ی مبهم
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
سلام

سلام

به زودی خواهم آمد

با ترکیبی نو

و حرفهایی نو

منتظر باشید.


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - فريد  |لینک به نوشته

 

"بحرین جزئی از ایران است"

بله!!!

مخالفت یا موافقت خود را

اگر در کامنت اظهار می کنید

در این نظرسنجی هم ابراز کنید.


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦ - فريد  |لینک به نوشته

 

این شعر برای کوچه ی دوران کودکی ام است

تنها کوچه ی کودکی ام!

فقط همین

 

كوچه اى كوچك

بن بست

با خانه هايى پشت به ريل

و كودكانى

ظهر

در فوتبال

با توپى آن سوى ديوار

جايى كه من

عاشق شد!


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦ - فريد  |لینک به نوشته

 

تقدیم به ملت فلسطین

 

و سکوت

خوش نشست میان لبهایت.

كودكى نداشتى

كه از تو نگرفته باشند

يا پرنده اى كه نكشته،

تنها مانده اى

با خان و مان ويران

و زنى 

آبستن كودكى ديگر؛

_ جهان خوابيده بود _

فرزند نمى خواستى

پرنده نمى خواستى

يا حتى يك مشت خاك؛

مى خواستى بدانى

چرا مادرت در 20 سالگى تو را زاييد

و همسرت در20 سالگى سنگ؛   

_ و جهان عقيم ...  _

فكر مى كنى

آتش سنگ را از بين مى برد

يا باران؟

قفست را به شاخه ى زيتون آويزان كن

روزى همه مى فهمند

تو با سنگ هُبَل را خواهى شكست!


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦ - فريد  |لینک به نوشته

 

نمی خواستم این پست با این مطلب باشد اما...

تنها ببینید: 

 

آسمانی نزدیک

و تو

که در کنار منی،

وقتی در حاشیه ی خیابان راه می روم

تا کسی به من نزند.

چقدر دوستم داری

وقتی به حرفت گوش می دهم؟

(و مثل یک لیوان عسل داغ

نگاهم می کنی)

دور می شوم

مثل این آسمان

تا نبوسمت

فقط دستت را می گیرم

تا از خیابان

عبور کنیم!


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦ - فريد  |لینک به نوشته

دوباره داستان اما اين بار...

بله برون

"امشب بله­برون لیلی منه" smsاش نگرانم کرد. می­شناختمش. می­دونستم چقدر حساسه. حالا یه همچین موضوعی اگر پیش اومده باشه...!

براش نوشتم:"ایشالا با مجنون دیگه؟"

"نه دیگه! با ابن­سلام!"

دیگه واقعاً نگرانش شدم. ساعت 10 شب بود، ولی فرقی نمی­­کرد. تو ماشین همش به این فکر می­کردم چه طوری می­تونم کمکش کنم.

دوباره sms زد:"اگه ابن­سلام رفیق مجنون باشه چی؟" تمام افکارم رو به هم ریخت. دیگه رسیده بودم.

زنگ زدم. بدون اینکه گوشی رو برداره، درو باز کرد. صدای سیاوش بلند بود:

"صورت عکس تو آلبوم خیسه                         دوباره خاطرتو بوسیدم"

داشت با اینترنت کار می­کرد:"بیا این عکس رو ببین"

عکس یه آبشار بود. "اینو تازه برام ایمیل کردن" 

وا رفتم. "پس این smsها چی بود دیوونه؟ نگرانم کردی؟"

"به یه ورتم نباشه!"

مونده بودم پس چرا اینقدر آرومه؟

"فکر کردی دروغ بود؟ نه بابا! ولی فقط 5 دیقه بهش فکر کردم."

مونده بودم این چه رسم عاشق شدنه؟ "از کجا فهمیدی؟"

"امروز خونشون بودم. بالاخره آدمی که 7 سال تو یه خونه بره و بیاد، می­فهمه یه خبریه. خودشون هیچی بهم نگفتن اما وقتی اومدم بیرون آقا داماد با خانواده رسیدن! اون منو دید من هم... به یه ورتم نباشه!"

"می­موندی؟"

"من که مشکلی نداشتم عروس و داماد معذب می­شدن"

"به همین راحتی؟ چه طور می­تونی؟"

"راحت نیستم ولی ... دیگه مهم نیست! یعنی سودی هم نداره! فقط براش نوشتم:

                         خوشبختی تو همیشه دلخواه من است     

                           هرچند عروس دیگری خواهی شد!


پيام هاي ديگران () | جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦ - فريد  |لینک به نوشته

 

این هم بنا بر قولمان به خانم

دریاترین

و درخواست خودشان؛

همراه با لینک که دیگر به ما گیر ندهند

(اونم فامیلی)

 

***

هوا بهاری ِبهاری

با باران و برگ زرد

و یاد تو

که قدم می زند با من

در این حوالی

هوا...

بهاری ِبهاری

 

قدم می زدیم

زیر باران

در خیابان

بدون توجه به

بوق

چراغ

و سکوت هایی

که حتی از پنجره بیرون نمی آمد

تا ببیند،

خیابان

باران

و بهار را که برگشته بود

 

قدم می زدند خاطراتمان

تا از هم جدا شدیم،

یکی در شرقی ترین بخش شهر

و من  در...

فرقی نمی کند!

گریه نمی کردم

باران بود که چشمم را...

راستی هنوز هم سرما خورده ام

تو چطور؟


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - فريد  |لینک به نوشته

 

سلام:

هر وقت دوستان زود به زود سر می زنند

یعنی خوانندگانی هستند که برایشان بنویسم

و زود به زود آپ می کنم

این مطلب هم از این دست است.

در ضمن،

فاطمه خانوم دریاترین

آن شعر را هم برای شما می گذارم

به زودی!

 

تقدیم به مادر بزرگم که چند روزی است مهمان ماست

 

گيسوان آتشين مزرعه

و گردش عطر تو

ياد دست آس سنگيت را زنده می كند

و موهای حنايى رنگی

كه در وزش دست ها سپيد می شد

ياد لبان تنور

كه با بوسه بر دستانت

از آن ها نان می گرفت

ياد قايم باشك های شبانه

در حياط

ميان درختان

ماشين ها

آدم ها

و جايى كه هميشه مخصوص من بود

زير چادر

ميان دست های نوازش گرت

و فرياد

بر می خيزد

از يافتن تو

در ذهن گرم گندم ها


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - فريد  |لینک به نوشته

کمی شعر!!!‌

کمی شعر!!!‌

سلام:

این بار هم می خواستم یک داستان بگذارم، اما دیدم چون از نظر موضوع و قالب (همان داستان) مثل قبلی هاست؛ این بار و شاید چند بار بعد چند شعر بگذارم و بعد این داستان!

 

"زندگی شهری"

بيدار شد

صبحانه

مترو

محل كار

ناهار

مترو

شام و خواب

و يكشنبه

و دوشنبه

و سه شنبه

و چهارشنبه

و پنج شنبه

زندگی بدون جمعه!!!‌


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - فريد  |لینک به نوشته

 

یه غروب بارونی چه کارها که نمی­کنه!

هنوز وقتی کسی لبخند می­زنه، لبخند می­زنم. وقتی کسی نگام می­کنه از شرم، سرمو می­ندازم پایین. هنوز هم وقتی بارون می­بینم دلم هری می­ریزه پایین. درست مثل همون روز.

بهم لبخند زدی، نگام کردی؛ وقتی هم شرم کردم با اون صدای کلفتت گفتی:"حسابی خیس شدین!" و چتر تو گرفتی روی سرم! آره، چتر تو روی سر من بود. بعد از مسیرم پرسیدی و چه زود هم مسیر شدیم. تو روز بارونی و بی­ماشین، یه ماشین دربست که من و تو سوارش بودیم.

توی راه فقط کتاب می­خوندی و فقط فکر می­کردم. گاهی اوقات یه جمله رو با ذوق چنان بلند می خوندی که رشته افکارم پاره می­شد:"پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست"

وقتی رسیدم خونه همه یه جور دیگه نگام می­کردن. من کی چتر خریدم؟!

اولین چیزی که از تو تو خاطرم موند پلاک 31 بود. یه خونه 5 طبقه بود که چتر مربوط به پسر یکی یدونه طبقه چهارمش بود. این رو وقتی فهمیدم که همه زنگ­ها رو زدم و چه قشقرقی به پا شد. اگه دوباره به دادم نمی­رسیدی معلوم نبود چی می­شد.

اون چتر و قهوه بعدش کار خودشو کرد. دیگه عادت کرده بودیم با یه تک زنگ که قطع می­شد شال و کلاه کنیم و بریم بیرون. دم کافی شاپ دو کوچه پایین تر.

این داستان 2 ماه بیشتر نبود تا اینکه اومدی خواستگاری، اونم چه خواستگاری ای. از در که اومدی پقی زدم زیر خنده! با گردن کج، توی کت شلوار شده بودی عین عصا. با اون گل خریدنت، بد سلیقه!

همه فکر کرده بودن ما دیوونه شدیم. از شربت آوردن من که فرش گیر کرد به پام و ... تا چایی برداشتن تو که:"معمولاً اینجوری دست پاچه می شن" و چایی ریخت رو کتت. بیچاره پدر مادرامون؛ اما نمی­دونستن یه غروب بارونی چه کارها که نمی­کنه!

تازه بعدش قشنگ بود؛ دبه کردی که من عروس رو خوب ندیدم، اصلاً چرا با هم حرف نزدیم؟ اینطوری دوباره اومدید خونمون. این دفعه دیگه شورش رو در آوردیم؛ بعد از دو ساعت و چهل دقیقه که حرف زدیم (و حتی از نگاه پدر مادرمون هم شک و تردید می­ریخت) "البته هنوز مسایلی مونده که احتیاج به صحبت­های تکمیلی داره!" این هم دلیل موجهی بود که به راحتی بتونیم با هم حرف بزنیم و قرار بذاریم.

هنوز جواب نداده بودم اما جواب من دیگه مهم نبود، چون همه می­دونستن. حالا دیگه به جای تک زنگ، تک بوق ماشین بابات رو می­شناختم. تا اینکه خودت کار پیدا کردی و ماشین خریدی.

عادتمون شده بود یا یه قرار یا 4 ساعت حرف زدن تلفنی! یادم نمی­ره، وقتی بابام قبض تلفن رو دید کم مونده بود بزنه تو گوشم. فقط وقتی به خودش مسلط شد:"کاریت ندارم، فقط بگو با این

تلفن چیکار کردی؟"

انگار دیگه جواب من هم مهم نبود چون قرار عقد و عروسی گذاشته شده بود. البته بعد از 10 ماه مذاکره!

یک سال گذشته بود از اون روز باروونی و دوباره غروب­های باروونی ما رو یاد هم می­انداخت. کم­کم داشتن برا عقد آمادمون می­کردن! ما که اصلاً عین خیالمون هم نبود!

این یه ماه مسابقه داشتیم؛ روی هم اسم می­ذاشتم. اسکلت برقی، قمبرک، خارشتر، کنگر. حالا نوبت من بود. از صبح هر چی فکر کردم نشد که نشد. زنگ زدی:"دارم میام، آماده باش"

رفتم جلو آیینه که روسریم رو درست کنم که... هدیه تو، یه اردک و چه اسم باحالی:"اردکی"

نیم­ساعت گذشت اما از تک بوق خبری نشد! فقط یه بار تلفن زنگ زد که مامان جواب داد. کم­کم داشتم نگران می­شدم که بابات زنگ زد. ته صداش می­لرزید اما گفت با مامانت رفتی خرید. نمی­تونی بیای! نمی­ذونم چرا بهش اعتماد نکردم.

وقتی تلفن رو قطع کردم همه داشتن منو نگاه می­کردن. بعد عین بازیگرای آماتور خودشون رو بی­خیال نشون دادن. کم کم همه داشتن منو می­گرفتن:

- می­خام برم بیرون

- هوا بارونیه سرما می­خوری.

- هوا که خوبه

- ممکن زنگ بزنه­ها.

- چرا زنگ نزد؟

- لابد دستش بنده! بعداً زنگ می­زنه.

- زنگ بزنم خونشون؟

- نه! خودش هر وقت تونست زنگ می زنه.

اما من که زنگ زده بودم، هیچ کس خونتون نبود، حتی بابات که...!

دیگه داشتم خفه می­شدم، از نقش بازی کردن، از حرف­های بی­ربط. مگه من چی می­خواستم؛ فقط تو.

حالا هم همشون پشت در وایسادن، نمی­دونن چی می­گیم اردکی! مثل روز خواستگاری. فقط خنده تو این وسط کمه. داری لبخند می­زنی اما نمی­تونم لبخند بزنم، داری نگام می­کنی اما نمی­تونم از شرم سرمو بندازم پایین. دیگه باروون کار خودشو کرد.


پيام هاي ديگران () | جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦ - فريد  |لینک به نوشته